دریافت کد ابزار آنلاین
دفتر شعر سارا

دفتر شعر سارا

بهترین شعرهایی که خوانده ام

شعر محمدعلی رستمی
دریای نگاهم به تو جاری شود ای کاش //// چشمان تَرم با تو بهاری شود ای کاش //// با این همه سختی که به ما می رسد از تو //// آرا همه نه ! رای تو آری شود ای کاش //// از : محمد علی رستمی
برگه ها
    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٧ شهریور ۱۳٩۳

    نقش یک مردِ مرده در فالت

      توی فنجان ِ مانده بر میزم

     خط بکش دور مرد دیگر را

    قهوه ات را دوباره میریزم

    زندگی از دروغ تا سوگند

    خسته از زیرو روی رودررو

     زیر صورت هزارها صورت

    خسته از چهره های تو درتو

     چشم بستی به تخت طاووسم

    در اتاقی که شاه من بودم

     مرد تاوان اشتباه ات باش

    آخرین اشتباه من بودم

    *
    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    مفت هم  بوسه ام نمی ارزد

    وای از این عشق های دوزاری

    هی فرار از تو سوی خود رفتن

     آخ از این مردهای اجباری

     مثل ماهی معلق از قلاب

    زیر پای الاغها مردن

    بر چلیپای تختها مصلوب

    با خودت در اتاق ها مردن

    زندگی از دروغ تا سوگند

    خسته از زیر و روی رودررو

     زیر صورت هزارها صورت

    خسته از چهره های تو درتو

    بی گناه از شکنجه ها زخمی

    پشت هم اتهام ها خوردن

    هق هق از درد و الکن از گفتن

    انتهای کلام را خوردن

    غرق در موجهای پیش آمد

    گوشه ی گوشهای دور از من

     پشت سکان خدا نشست اما

    باز هم ناخدا پرستیدن!!

    دل به دریای هرچه بادا باد

    قایقم را به بادها دادم

    ناگزیر از گریز از ماندن

    توی شیب مسیر افتادن

     بادبان پاره… عرشه بی سکان

    قایقم رفت و قبل ساحل مرد

     پیکرش داشت قبل جان کندن

    روی گِل ها تلو تلو میخورد

    دستم از هرچه هست کوتاه است

    از جهان قایقی به گِل دارم

    بشنو ای شاه گوش ماهی ها

    دل اگر نیست.. درد و دل دارم

    چشم وا کردم از تو بنویسم 

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    با زبان با نگاه با رفتن

    زخم جز زخم های کاری نیست

    پای اگر بود پای رفتن بود

    دست اگر هست دست یاری نیست

    از کمرگاه چله ها رفتند

    از پی تیرها نباید گشت

    چشم بردار علیرضا بس کن!

    از کمان رفته بر نخواهد گشت

    آسمان، هیچ سربلندی بود

    از صعودی که نیست افتادم

    لااقل با تو بال وا کردم

    زندگی را اگر هدر دادم

    استخوان وفا به دندانم

    زوزه از سوز مثل سگ مردن

     زندگی چوب لای چرخم کرد

    پشت پا پشت استخوان خوردن

    لاشه ی باد کرده ای بودم

    آمد از روبرو ولی نشناختم

    صورتی را که دوستش میداشت

    چهره چرخاند و .. تف زمین انداختم

     این منم مرد تا همین دیروز

    مرد پابند آرزوهایت

    مرد یک عمر کودکی کردن

    لابه لای بلندِ موهایت

    خاطرت هست روزگارم را

    جایگاه مقدسی بودم

    وزن یک عشق روی دوشم بود

    من برای خودم کسی بودم

     من برای خودم کسی هستم

    دور و بر خورده عشق هم کم نیست…

    آن که دل از تو برد هر کس است

    بند انگشت کوچکم هم نیست

     می شد از ورد های کولی ها

    با دعا و قسم طلسمت کرد

     می شد آن سیب سرخ جادو را

    از تو پنهان و با تو قسمت کرد

    می شد ازخود بگیرمت،  اما

    زور بازو به دست هایم نیست

     می شد از رفتنت گذشت اما

    اما جان در اندازهای پایم نیست

    زندگی سرد بود اما خوب

    خانه و سقف و سایه ای هم بود

    گه گداری نوشته ای چیزی

    از قلم دست مایه ای هم بود

    زندگی سرد بود، اما

    عشق می توانست کارگر باشد

    میتوان قطب را جهنم کرد

    پای دل درمیان اگر باشد

    خواب دیدم که شعر و شاعر را

    هردو را در عذاب میخواهی

    از تعابیر خواب ها پیداست

    خانه ام را خراب میخواهی

    خانه ام را خراب میخواهی!!!؟

    دست در دست دیگری برگرد

    دست در دست دیگری برگرد

    خانه ام را خراب خواهی کرد

     دیگر ای داغ دل چه میخواهی

    از چنین مرد زیر آواری

    رد شو ازاین درخت افتاده

    میتوانی که دست برداری

     لحن آن بوسه های ناکرده است

    بیت ها رو جدا جدا کرده است

    گفته بودی همیشه خواهی ماند

    سنگ بارید شیشه خواهی ماند

    گفته بودی ترَِک نخواهی خورد

    دین و دل از کسی نخواهی برد

    گفته بودی عروس فردایی

    با جهانم کنار می آیی

    گفته بودی دچار باید بود

    مرد این روزگار باید بود

     گفته بودی بهار در راه است

    ماه باران سوار در راه است

     گفته بودی ولی نشد انگار

    دست از این کودکانه ها بردار

     گفته بودم نفاق می افتد

    اتفاق، اتفاق می افتد

     گفته بودم شکست خواهم خورد

    از تو هم ضربه شست خواهم خورد

    گفته بودم در اوج ویرانی

    از من و خانه رو بگردانی

     هرچه بودو نبود خواهد مرد

    مرد این قصه زود خواهد مرد

    ماجرا زخم و داستانها درد…!!

    نازنین پیچ قصه را برگرد

    نازنین قصه ها خطر دارند

    نقشها نقشه زیر سر دارند

    نازنین راه و چاه را گفتم

    آخر اشتباه  را گفتم

    گفتم اما.. عقب عقب رفتی…!!

    شب شنیدی و نیمه شب رفتی

     دیدی آخر نفاق هم افتاد

    اتفاق از اتاق هم افتاد

    از اتاقی که باز تنها ماند

    پر کشیدی و لای در وا ماند

    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    با دعا های پشت در پشتم

    باید این درد مختصر میشد

    حرف ها را به کوه میگفتم

    قلبش از موم نرم تر میشد

    بین این ماه های هرجایی

    ماه من در محاق می افتد

    قصه  در خانه پیش می آید

    اتفاق در اتاق می افتد

    در اتاقی که پیش از اینها

    در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

     در اتاقی که روی کاشی هاش

    پشت پاهات آرزو می کاشت

     لای دیوارها چروکیدم

    در نمایی که تنگتر میشد

     هرچه این دوربین جلو میرفت

    مرگ من هم  قشنگ تر  میشد

    خارج از قسمتی که من باشم

    در اتاقی که ضرب در مردُم

    نان از این سفره دور خواهد شد

    ده طرف داس و یک طرف گندم

    نقش یک مردِ مرده در فالت

    توی فنجان مانده در میزم

    خط بکش دور مرد دیگر را

    قهوه ات را دوباره میریزم

    چشم بستی به تخت طاووسم

    در اتاقی که شاه من بودم

    مرد تاوان اشتباهت باش

    آخرین اشتباه من بودم

    دردسرهای ما تفاوت داشت

    من سرم گرم پای بستن بود

    نقشه ها می کشید چشمانت

    چشم ها چشم دل شکستن بود

    درنگاهت اتاق زندان است

    این طرف سفره های اجباری

    آن طرف در بساط خود خوردن

    هر طرف حکم دیگر آزاری

    غوطه ور در سیاه شب بودم

    صبح  فردای آنچه را دیدم

     در خیالم نرفته بر میگشت

    هم تو را هم مرا نبخشیدم

     جای پاهای خیس ازحمام

    تا اتاقی که رفتنت را رفت

    یک قدم مانده بود تا برگرد

    یه قدم مانده تا تنت را… رفت

    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    رفته ای کوله پوشتی ات  هم نیست

    رفتی اما اتاق پا برجاست

    گیرم از یاد هردومان هم رفت

    خاطرات چراغ پابرجاست

     شاهدان .. حرفهای پنهانند

    آن چراغی که تا سحر میسوخت

    گوش خود را به حرف ما می داد

    چشم خود را به چشم ما می دوخت

    لای در باز و سوز می آمد 

    قلبم آتش فشانی از غم بود

    عقده ها حس و حال طغیان داشت

    کنج پاگرد یک تبر هم بود

     زیر پلکم تگرگ باران بود

    در اتاقم هوا که ابری شد

    رو به آینه حرص ها خوردم

    کینه ام سینه ستبری شد

    رو به برفی سپید میرفتم

    رد پاهایت رو به خون میرفت

    مثل گرگی که بوی آهو را

    عطر موهات تا جنون میرفت

     با نگاهی دقیق میگشتم

    هی به دنبال جای پا بودم

    ذهن هر آنچه بود را خواندم

    لای جرز نشانه ها بودم

     تا نگاهی به پشت سر کردم

    پشت هر جای پا درختی بود

     این درختان، هویتم بودند

    من .. تبر.. انتخاب سختی بود

     ترسم از مرگ بیشتر می شد

    تا تبر روی دوش چرخاندم

     هر درخت که ضربه ای می خورد

    زیر آوار درد میماندم

    توی هر برگ هم تو هم من بود

    ساقه ها ساق پای ما بودن

    آن تبر حکم قتل مارا داشت

    این درختان به جای ما بودند

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٧ شهریور ۱۳٩۳

    من از عهد آدم تو را دوست دارم

    از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم

    چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

    سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم

    نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

    من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم

    سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم

    به اندازه ی غم تو را دوست دارم

    بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد

    بگوییم با هم : تو را دوست دارم

    جهان یک دهان شد همـــآواز با ما :

    تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

    قیصر امین پور

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٩ امرداد ۱۳٩۳

    گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
    کوتاه پیش قد بت من کشیده اند 
    زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها
    چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند
    امروز سر به دامن دیگر نهاده اند
    آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند
    آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش
    منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند
    با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ
    بهر ملامتم همه گردم کشیده اند
    کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق
    با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند... سیمین بهبهانی

     

    خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
    تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
    خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
    وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد
    گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
    تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد... سیمین بهبهانی

     

    چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی
    چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی
    چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر
    گمان برم که غم‌انگیز ماه و سال منی
    خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام
    لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ... سیمین بهبهانی

    وبلاگ جملات حکیمانه

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱۳ امرداد ۱۳٩۳

    رهی معیری :

     

    رفتم که آن دو چشم فریبا را

    از صحفه ی  خیال فرو شویم

    رفتم صفای مهر و محبت را

    در دیده و دل دگری جویم

    دردا. که هر نفس که برآوردم

    دیدم حدیث عشق تو می گویم 

    رفتم که هم زبان دگر جویم

    رفتم که آشیان دگر سازم

    رفتم که نیمه جان جوانی را

    در پای دلبر دگر اندازم

    وا حسرتا. که یاد نگاه تو

    تا زنده ام فریب دهد بازم 

    بردم پناه به می که دور از تو

    خود را مگر هلاک توانم کرد

    وین داغ تلخکامی و حسرت را

    از لوح سینه پاک توانم کرد

    در هر پیاله عکس تو را دردم

    دیگر به سر. خاک چه توانم کرد

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢۸ تیر ۱۳٩۳

    تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت

    لبریـــــــز غـــــزلهـای عجیب است نگاهت

    مــــوهای سیاه تــــــو شبیه شب یلداست

    باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت

    ای صاحب حــور و پـری و کژدم و ماهی

    آمیزه ای از سحر و فریب است نگاهت

    دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران

    ماوای غـــــزالان غـــــریب است نگــــاهت

    امشب عـرق شـرم بــــه آیینه نشسته ست

    ازبس که نجیب است و نجیب است نگاهت

    تو وسوسه انگــــــــــــــیزترین شعر خدایی

    چون آیه ی آیینه و سیب است نگاهت

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ تیر ۱۳٩۳

    حکیم ابوالقاسم فردوسی

    که من شهر علمم علیم در است
    درست این سخن قول پیغمبر است

    گواهی دهم کاین سخن‌ها از اوست
    تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

    ...

    منم بنده‌ی اهل بیت نبی
    ستاینده‌ی خاک پای وصی

    حکیم این جهان را چو دریا نهاد
    برانگیخته موج ازو تندباد

    چو هفتاد کشتی برو ساخته
    همه بادبان‌ها برافراخته

    یکی پهن کشتی بسان عروس
    بیاراسته همچو چشم خروس

    محمد بدو اندرون با علی
    همان اهل بیت نبی و ولی

    خردمند کز دور دریا بدید
    کرانه نه پیدا و بن ناپدید

    بدانست کو موج خواهد زدن
    کس از غرق بیرون نخواهد شدن

    به دل گفت اگر با نبی و وصی
    شوم غرقه دارم دو یار صفی

    همانا که باشد مرا دستگیر
    خداوند تاج و لوا و سریر

    خداوند جوی می و انگبین
    همان چشمه‌ی شیر و ماء معین

    اگر چشم داری به دیگر سرای
    به نزد نبی و علی گیر جای

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ تیر ۱۳٩۳

    چه آتشی ؟ کــه بر آنم بدون بیم گناه

     

    تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله... !

    به حق مجسمه ای از قیامت است تنت

    بهشـت بهتــر من ای جهنـــم دلخــــواه

    چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی

    کــه شهـــر پـر شود از بانگ یا رسول الله

    اگـر چــه روز، هــمه زاهـدنـد امـا شب

    چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه

    میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی

    هــزار  دیــن  بـه  فنا  داده ای  به  نیــــم  نگاه

    اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند

    هنـــوز برد تو قطعــی ست در مقابل ماه

    من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد

    اگـــر تــو هم ننشانــی مرا به روز سیاه

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
    ماه بالای سر آبادی است،
    اهل آبادی در خواب

     


    روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم:
    باغ همسایه چراغش روشن،
    من چراغم خاموش

     


    ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزۀ آب.
    غوک ها می خوانند.

     

    مرغ حق هم گاهی.
    کوه نزدیک من است: پست افراها، سنجدها.
    و بیابان پیداست.

     


    سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
    سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

     


    نیمه شب باید باشد.
    دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.

     


    آسمان آبی نیست، روز آبی بود.
    یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
    یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم،
    طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب.

     


    یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.
    یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر برخورد.

     


    یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
    یاد من باشد تنها هستم.

     


    ماه بالای سر تنهایی است.

     

     
    سهراب سپهری
    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
    ای شب ماتم زده ی تشنگی!
    ای غرض ِ جادّه و سرگشتگی!

    مقصد این بی هدفی! ؛ بازگرد!
    اشک ترم!….در صدفی بازگرد!

    ای نفس ِ خسته ی این بیکسی!
    ثانیه ات در غم ِ هجران ، بسی!

    رفته ای و….چشم ِ سحرخیز ِ غم!
    ابر خداحافظی ات پُر ز نم!

    مرگ بر این دست قلم ِ ساز ِ من!
    منعکس ِ درد ِ تو آواز ِ من!

    بی تو چه کس فرصت ِ تصمیم داشت؟!
    بی تو دلم….مجلس ِ ترحیم داشت!

    می روی و در پی ِ تو مُرده دل!
    حسرت ِ آغوش تو را خورده دل!

    بی تو ببین!….خانه ی دل ابری است!
    غُلغُل ِ چشمم پُر بی صبری است!

    شعر ِ دلم زخم شده….پس نرو!
    جان ِ منی!…اینهمه بیکس نرو!

    زخم قسم خورده که توفان کند!
    آینه را از همه پنهان کند!
    دل همه شب گفت: زمین خورده ام!
    کودکی ام گفت: که من مُرده ام!

    یک شب ِ دیگر تو بیا صبر کن!
    ساده بیا!….نعش ِ مرا قبر کن!

    قسمت ِ من در غم ِ تو ناله شد!
    فصل ِ خزانم همه ، صدساله شد!

    اینهمه در خون نشستم چه شد؟!
    اینهمه در خود ، شکستم….چه شد؟!

    اینهمه فریاد!!!!!!!…بیا بس بده!
    لاشه ی احساس مرا پس بده!
    کودکی ِ مُرده ی من در ملال!
    ضرب ِ من و کودکی ام……ابتذال!

    درد من این بود….ملامت شدم!
    بر سر این دار ، علامت شدم!

    هرکه غمم داد ، دلم مال ِ او!
    حاصل ِ ویرانگی ام ، حال ِ او!

    شاعر تنها و یتیمت منم!
    رَمیِ تو و….عشق ِ رجیمت منم!

    طعنه نزن بغض مرا!….دلخوشی!
    می زند امشب به سَرم ، خودکشی!
    هیچکس آغوش مرا وا نکرد!
    هیچ غمی ، پُشت ِ مرا ، تا نکرد!

    رفتی و چشمم ثمرش خونی است!
    شعر ِ من از دم ؛ همه طاعونی است!

    کاش فقط ؛ حسرت ِ من ایل بود!
    درد ِ من ایکاش ، که تعطیل بود!

    بیخودی امشب قلمم بُغض کرد!
    بیخودی امشب ، شده ام پُر ز درد!

    از سر ِ سیری ست ، نگاه ِ تَرَم!
    از سر ِ سیری ست ، که بی مادرم!

    بیخودی امشب دل ِ من ، مُرده بود!
    بیخودی یک عُمر که غم خورده بود!

    از سر ِ سیری ست که تنها شدم!
    از سر ِ سیری ست که رسوا شدم!

    بیخودکی عمر ِ جوانم بسوخت!
    بیخودکی درد…..لبانم بدوخت!

    از سر ِ سیری ست ، چنین مُردنم!
    از سر ِ سیری ست ، زمین خوردنم!

    مهدی شریفی(م.اشتاد)
    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳

    دست غرور خود به کمر تا نهاده ام 

    در شعله های آتشتان پا نهاد ه ام

    تصویر من تلاطم تا بی نهایت است

    آیینه در مقابل دریا نهاده ام

    در پیش پای وسعت آواز معجزه

    چاهی به عمق لکنت موسا نهاده ام

    همواره می دوم اما نمی رسم

    این راه رفته را  به شما وا نهاده ام 

    با این همه ز دیده ی حسرت چکیده ام

     اشک یتیم را به تماشا نهاده ام

    دیگر "وصال" خاطره هم رفته از سرم

    راهی به سوی غربت فردا نهاده ام

    از : محمد علی رستمی "وصال"

    برچسب ها
    ابزارک های وبلاگ
    RSS

    Google

    در اين وبلاگ
    در كل اينترنت