دریافت کد ابزار آنلاین
دفتر شعر سارا

دفتر شعر سارا

بهترین شعرهایی که خوانده ام

شعر محمدعلی رستمی
دریای نگاهم به تو جاری شود ای کاش //// چشمان تَرم با تو بهاری شود ای کاش //// با این همه سختی که به ما می رسد از تو //// آرا همه نه ! رای تو آری شود ای کاش //// از : محمد علی رستمی
برگه ها
    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ آبان ۱۳٩۳
    بخوان، دوباره بخوان
    بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
    که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
    بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
    به آشیانه خونین دوباره برگردند
    بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
    که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
    پیام روشن باران
    ز بام نیلی شب
    که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
    ز خشک سال چه ترسی
    که سد بسی بستند
    نه در برابر آب
    که در برابر نور
    و در برابر آواز
    و در برابر شور
    در این زمانه عسرت
    به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
    که از معاشقه سرو و قمری و لاله
    سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
    زلال تر از آب
    تو خامشی که بخواند؟
    تو می‌روی که بماند؟
    که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
    از این گریوه به دور
    در آن کرانه ببین
    بهار آمده
    از سیم خاردار
    گذشته
    حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست
    هزار آینه جاری ست
    هزار آینه
    به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق
    زمین تهی دست ز رندان
    همین تویی تنها
    که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
    بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
    حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
     

     

    شفیعی کدکنی

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٦ مهر ۱۳٩۳

    زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها

    مستم از ساغر خون جگر آشامیها

    بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت

    شادکامم دگر از الفت ناکامیها

    بخت برگشته ما خیره سری آغازید

    تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها

    دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت

    ساختم این همه تا وارهم از خامیها

    تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

    گر نمردم من و این گوشه گمنامیها

    نشود رام سر زلف دل آرامم دل

    ای دل از کف ندهی دامن آرامیها

    باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

    خرم از عیش نشابورم و خیامیها

    شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی

    تا که نامت نبرد در افق نامیها

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٦ مهر ۱۳٩۳

    آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

    خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

    من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

    بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

    بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز

    آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

    ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

    ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

    پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

    و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

    صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

    حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

    با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

    تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

    مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

    آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

    خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت

    با همه پادشهی بنده تورانشاهم

    حافظ

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٥ مهر ۱۳٩۳

    سحرم دولت بیدار به بالین آمد

    گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

    قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

    تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

    مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

    که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

    گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

    ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

    مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

    ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

    ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

    که به کام دل ما آن بشد و این آمد

    رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

    گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

    چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

    عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

    خواجه حافظ شیرازی

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱٤ مهر ۱۳٩۳

    اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

    خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

    با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

    همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

    چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

    چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

    من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

    از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

    از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

    وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

    موی سپید را فلکم رایگان نداد

    این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

    ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

    آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

    گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

    عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

     رهی معیری
    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱۳ مهر ۱۳٩۳

     

    وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

    دل را به یغما می بری با ، دام چشمت

     

    تو قطره قطره می چکانی از نگاهت

    من جرعه جرعه می خورم از جام چشمت

     

    چون ماهی بیتاب ِ یک تالاب شیرین

    غرقم  درون برکه ی آرام  چشمت

     

    زیبا ترین تندیس شعرم ، وصف رویت

    سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

     

    انگار بر من وحی نازل کرده خورشید

    وقتی به چشمم می رسد پیغام چشمت

     

    محکوم تبعیدم به شهر دور عشقت

    طبق همین قانون استعلام چشمت  

    محمد علی رستمی

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۸ مهر ۱۳٩۳

    چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ ها                             

    تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ ها

    بر مرکب عشق تو دل می راند و این مرکبش                      

    در هر قدم می بگذرد زان سوی جان فرسنگ ها

    بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی                             

    تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ ها

    با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند                            

    کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ ها

    گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان                         

     آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ ها

    چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند                          

    تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ ها

    اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می شود                                

    هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ ها

    زین رو همی بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی                

    زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ ها

    زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان                    

     زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ ها

    اشکستگان را جان ها بستست بر اومید تو                        

     تا دانش بی حد تو پیدا کند فرهنگ ها

    تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو                               

    تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ ها

    تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر                          

    پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ ها

    وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود                   

     هر ذره انگیزنده ای هر موی چون سرهنگ ها

     حضرت مولانا

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ مهر ۱۳٩۳

    ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

     

                              بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

     من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

                              که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

    تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم

                              اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

    و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم

                              که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

    برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

                              که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

    ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم

                              کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

    دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید

                              که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

    تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید

                              روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

    رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه

                              مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

     

    سعدی

     

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ مهر ۱۳٩۳

    الا ای جان جان جان چو می‌بینی چه می‌پرسی

    الا ای کان کان کان چو با مایی چه می‌ترسی

    ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می‌رو

    به قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی

    چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی تو

    چه جنس و نوع می‌جویی کز این نوعی و زین جنسی

    اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیری

    که از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی

    مولانا

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٧ شهریور ۱۳٩۳

    نقش یک مردِ مرده در فالت

      توی فنجان ِ مانده بر میزم

     خط بکش دور مرد دیگر را

    قهوه ات را دوباره میریزم

    زندگی از دروغ تا سوگند

    خسته از زیرو روی رودررو

     زیر صورت هزارها صورت

    خسته از چهره های تو درتو

     چشم بستی به تخت طاووسم

    در اتاقی که شاه من بودم

     مرد تاوان اشتباه ات باش

    آخرین اشتباه من بودم

    *
    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    مفت هم  بوسه ام نمی ارزد

    وای از این عشق های دوزاری

    هی فرار از تو سوی خود رفتن

     آخ از این مردهای اجباری

     مثل ماهی معلق از قلاب

    زیر پای الاغها مردن

    بر چلیپای تختها مصلوب

    با خودت در اتاق ها مردن

    زندگی از دروغ تا سوگند

    خسته از زیر و روی رودررو

     زیر صورت هزارها صورت

    خسته از چهره های تو درتو

    بی گناه از شکنجه ها زخمی

    پشت هم اتهام ها خوردن

    هق هق از درد و الکن از گفتن

    انتهای کلام را خوردن

    غرق در موجهای پیش آمد

    گوشه ی گوشهای دور از من

     پشت سکان خدا نشست اما

    باز هم ناخدا پرستیدن!!

    دل به دریای هرچه بادا باد

    قایقم را به بادها دادم

    ناگزیر از گریز از ماندن

    توی شیب مسیر افتادن

     بادبان پاره… عرشه بی سکان

    قایقم رفت و قبل ساحل مرد

     پیکرش داشت قبل جان کندن

    روی گِل ها تلو تلو میخورد

    دستم از هرچه هست کوتاه است

    از جهان قایقی به گِل دارم

    بشنو ای شاه گوش ماهی ها

    دل اگر نیست.. درد و دل دارم

    چشم وا کردم از تو بنویسم 

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    با زبان با نگاه با رفتن

    زخم جز زخم های کاری نیست

    پای اگر بود پای رفتن بود

    دست اگر هست دست یاری نیست

    از کمرگاه چله ها رفتند

    از پی تیرها نباید گشت

    چشم بردار علیرضا بس کن!

    از کمان رفته بر نخواهد گشت

    آسمان، هیچ سربلندی بود

    از صعودی که نیست افتادم

    لااقل با تو بال وا کردم

    زندگی را اگر هدر دادم

    استخوان وفا به دندانم

    زوزه از سوز مثل سگ مردن

     زندگی چوب لای چرخم کرد

    پشت پا پشت استخوان خوردن

    لاشه ی باد کرده ای بودم

    آمد از روبرو ولی نشناختم

    صورتی را که دوستش میداشت

    چهره چرخاند و .. تف زمین انداختم

     این منم مرد تا همین دیروز

    مرد پابند آرزوهایت

    مرد یک عمر کودکی کردن

    لابه لای بلندِ موهایت

    خاطرت هست روزگارم را

    جایگاه مقدسی بودم

    وزن یک عشق روی دوشم بود

    من برای خودم کسی بودم

     من برای خودم کسی هستم

    دور و بر خورده عشق هم کم نیست…

    آن که دل از تو برد هر کس است

    بند انگشت کوچکم هم نیست

     می شد از ورد های کولی ها

    با دعا و قسم طلسمت کرد

     می شد آن سیب سرخ جادو را

    از تو پنهان و با تو قسمت کرد

    می شد ازخود بگیرمت،  اما

    زور بازو به دست هایم نیست

     می شد از رفتنت گذشت اما

    اما جان در اندازهای پایم نیست

    زندگی سرد بود اما خوب

    خانه و سقف و سایه ای هم بود

    گه گداری نوشته ای چیزی

    از قلم دست مایه ای هم بود

    زندگی سرد بود، اما

    عشق می توانست کارگر باشد

    میتوان قطب را جهنم کرد

    پای دل درمیان اگر باشد

    خواب دیدم که شعر و شاعر را

    هردو را در عذاب میخواهی

    از تعابیر خواب ها پیداست

    خانه ام را خراب میخواهی

    خانه ام را خراب میخواهی!!!؟

    دست در دست دیگری برگرد

    دست در دست دیگری برگرد

    خانه ام را خراب خواهی کرد

     دیگر ای داغ دل چه میخواهی

    از چنین مرد زیر آواری

    رد شو ازاین درخت افتاده

    میتوانی که دست برداری

     لحن آن بوسه های ناکرده است

    بیت ها رو جدا جدا کرده است

    گفته بودی همیشه خواهی ماند

    سنگ بارید شیشه خواهی ماند

    گفته بودی ترَِک نخواهی خورد

    دین و دل از کسی نخواهی برد

    گفته بودی عروس فردایی

    با جهانم کنار می آیی

    گفته بودی دچار باید بود

    مرد این روزگار باید بود

     گفته بودی بهار در راه است

    ماه باران سوار در راه است

     گفته بودی ولی نشد انگار

    دست از این کودکانه ها بردار

     گفته بودم نفاق می افتد

    اتفاق، اتفاق می افتد

     گفته بودم شکست خواهم خورد

    از تو هم ضربه شست خواهم خورد

    گفته بودم در اوج ویرانی

    از من و خانه رو بگردانی

     هرچه بودو نبود خواهد مرد

    مرد این قصه زود خواهد مرد

    ماجرا زخم و داستانها درد…!!

    نازنین پیچ قصه را برگرد

    نازنین قصه ها خطر دارند

    نقشها نقشه زیر سر دارند

    نازنین راه و چاه را گفتم

    آخر اشتباه  را گفتم

    گفتم اما.. عقب عقب رفتی…!!

    شب شنیدی و نیمه شب رفتی

     دیدی آخر نفاق هم افتاد

    اتفاق از اتاق هم افتاد

    از اتاقی که باز تنها ماند

    پر کشیدی و لای در وا ماند

    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    با دعا های پشت در پشتم

    باید این درد مختصر میشد

    حرف ها را به کوه میگفتم

    قلبش از موم نرم تر میشد

    بین این ماه های هرجایی

    ماه من در محاق می افتد

    قصه  در خانه پیش می آید

    اتفاق در اتاق می افتد

    در اتاقی که پیش از اینها

    در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

     در اتاقی که روی کاشی هاش

    پشت پاهات آرزو می کاشت

     لای دیوارها چروکیدم

    در نمایی که تنگتر میشد

     هرچه این دوربین جلو میرفت

    مرگ من هم  قشنگ تر  میشد

    خارج از قسمتی که من باشم

    در اتاقی که ضرب در مردُم

    نان از این سفره دور خواهد شد

    ده طرف داس و یک طرف گندم

    نقش یک مردِ مرده در فالت

    توی فنجان مانده در میزم

    خط بکش دور مرد دیگر را

    قهوه ات را دوباره میریزم

    چشم بستی به تخت طاووسم

    در اتاقی که شاه من بودم

    مرد تاوان اشتباهت باش

    آخرین اشتباه من بودم

    دردسرهای ما تفاوت داشت

    من سرم گرم پای بستن بود

    نقشه ها می کشید چشمانت

    چشم ها چشم دل شکستن بود

    درنگاهت اتاق زندان است

    این طرف سفره های اجباری

    آن طرف در بساط خود خوردن

    هر طرف حکم دیگر آزاری

    غوطه ور در سیاه شب بودم

    صبح  فردای آنچه را دیدم

     در خیالم نرفته بر میگشت

    هم تو را هم مرا نبخشیدم

     جای پاهای خیس ازحمام

    تا اتاقی که رفتنت را رفت

    یک قدم مانده بود تا برگرد

    یه قدم مانده تا تنت را… رفت

    چشم وا کردم از تو بنویسم

    لای در باز و باد می آمد

    از مسیری که رفته بودی داشت

    موجی از انجماد می آمد

    رفته ای کوله پوشتی ات  هم نیست

    رفتی اما اتاق پا برجاست

    گیرم از یاد هردومان هم رفت

    خاطرات چراغ پابرجاست

     شاهدان .. حرفهای پنهانند

    آن چراغی که تا سحر میسوخت

    گوش خود را به حرف ما می داد

    چشم خود را به چشم ما می دوخت

    لای در باز و سوز می آمد 

    قلبم آتش فشانی از غم بود

    عقده ها حس و حال طغیان داشت

    کنج پاگرد یک تبر هم بود

     زیر پلکم تگرگ باران بود

    در اتاقم هوا که ابری شد

    رو به آینه حرص ها خوردم

    کینه ام سینه ستبری شد

    رو به برفی سپید میرفتم

    رد پاهایت رو به خون میرفت

    مثل گرگی که بوی آهو را

    عطر موهات تا جنون میرفت

     با نگاهی دقیق میگشتم

    هی به دنبال جای پا بودم

    ذهن هر آنچه بود را خواندم

    لای جرز نشانه ها بودم

     تا نگاهی به پشت سر کردم

    پشت هر جای پا درختی بود

     این درختان، هویتم بودند

    من .. تبر.. انتخاب سختی بود

     ترسم از مرگ بیشتر می شد

    تا تبر روی دوش چرخاندم

     هر درخت که ضربه ای می خورد

    زیر آوار درد میماندم

    توی هر برگ هم تو هم من بود

    ساقه ها ساق پای ما بودن

    آن تبر حکم قتل مارا داشت

    این درختان به جای ما بودند

    برچسب ها
    ابزارک های وبلاگ
    RSS

    Google

    در اين وبلاگ
    در كل اينترنت