دریافت کد ابزار آنلاین
دفتر شعر سارا

دفتر شعر سارا

بهترین شعرهایی که خوانده ام

شعر محمدعلی رستمی
دریای نگاهم به تو جاری شود ای کاش //// چشمان تَرم با تو بهاری شود ای کاش //// با این همه سختی که به ما می رسد از تو //// آرا همه نه ! رای تو آری شود ای کاش //// از : محمد علی رستمی
برگه ها
    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٥ آذر ۱۳٩۳

    بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز
    بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
    روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
    تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز
    ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من
    در میان پختگان عشق او خامم هنوز
    از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
    می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
    پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
    می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
    نام من رفتست روزی بر لب جانان به سهو
    اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
    در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت
    جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
    ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
    جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
    در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
    آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

    خواجه حافظ شیرازی

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱٥ آذر ۱۳٩۳
     بند اول :

    می آیم از رهی که خطرها در او گم است
    از هفت منزلی که سفرها در او گم است
    از لا به لای آتش و خون جمع کرده ام
    اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
    دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست
    داغی چشیده ام که جگرها در او گم است
    با تشنگان چشمه احلی من العسل
    نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
    این سرخی غروب که همرنگ آتش است
    توفان کربلاست که سرها در او گم است
    یاقوت و دُر  صیرفیان را رها کنید
    اشک است جوهری که گهرها در او گم است
    هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
    این است آن شبی که سحرها در او گم است
     
    باران نیزه بود و سر شهسوارها
    جز تشنگی نکرد علاج خمارها
     
    بند دوم

    جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
    نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
    صبحی دمید از شب عاصی سیاه تر
    وز پی شبی ز روز قیامت درازتر
    بر نیزه ها تلاوت خورشید، دیدنی ست
    قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
    قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
    امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
    عشق توام کشاند بدین جا، نه کوفیان
    من بی نیازم از همه، تو بی نیازتر
    قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
    در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
     
    با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
    باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

    بند سوم
     
    فرصت دهید گریه کند بی صدا، فرات
    با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
    گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
    باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
    با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
    در بر گرفته مویه کنان مشک را فرات
    چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
    زان گونه اشک ها که مرا هست با فرات
    حالی به داغ تازه ی خود گریه می کنی
    تا می رسی به مرقد عباس، یا فرات
    از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
    هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات

    از طفل آب، خجلت بسیار می کشم
    آن یوسفم که ناز خریدار می کشم

    بند چهارم

    بعد از شما به سایه ی ما تیر می زدند
    زخم زبان به بغض گلوگیر می زدند
    پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
    آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند
    این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
    دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند
    غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
    آتش به جان کودک بی شیر می زدند
    ماندند در بطالت اعمال حجشان
    محرم نگشته تیغ به تقصیر می زدند
    در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
    بر عشق، چار مرتبه تکبیر می زدند
    هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن
    هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می زدند
     
    از حلق های تشنه، صدای اذان رسید
    در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
     
     
    بند پنجم

    کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند
    آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
    از من به کاتبان کتاب خدا بگو
    تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
    بگذار بی شمار بمیرم به پای یار
    در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
    پیداست منظری که در آن روز انتقام
    سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
    یارب، سپاه نیزه، همه دستشان تهی ست
    بی توشه اند و همرهی کاروان کنند
    با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
    آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند

    با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
    تنهایی ام نبود، که با ماه  آمدم


    بند ششم

    ای زلف خون فشان توام لیلة البرات
    وقت نماز شب شده، حی علی الصلات
    از منظر بلند،ببین صف کشیده اند
    پشت سرت تمامی ذرات کائنات
    خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
    از مشک های تشنه وضو می کند، فرات
    طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
    خاک تو نوح حادثه را می دهد نجات!
    بین دو نهر، خضر شهادت به جستجو ست
    تا آب نوشد از لبت، ای چشمه ی حیات
    ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست
    ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

    عشقت نشاند، باز به دریای خون، مرا
    وقت است تیغت آورد از خود، برون، مرا

    بند هفتم
     
    از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
    خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
    دست خداست، این که شکستید بیعتش
    دستی خدای گونه تر از این بیاورید!
    وقت غروب  آمده، سرهای تشنه را
    از نیزه های بر شده، پایین بیاورید!
    امشب برای خاطر طفل سه ساله ام
    یک سینه ریز، خوشه ی پروین بیاورید!
    گودال، تیغ کند، سنان های بی شمار
    یک ریگزار، سفره ی چرمین بیاورید!
    سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی ست!
    فالی زنید و سوره ی یاسین بیاورید!

    خاتم سوی مدینه بگو بی نگین برند!
    دست بریده، جانب ام البنین برند!

    بند هشتم

    خون می رود هنوز ز چشم تر شما
    خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
    آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
    یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
    آن کهکشان شعله ور راه شیری است
    یا روشنان خون علی اصغر شما؟
    دیوان کوفه از پی تاراج  آمدند
    گم شد نگین آبی انگشتر شما
    از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
    گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
    با زخم خویش، بوسه به محراب می زدید
    زان پیشتر که نیزه شود منبر شما

    گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می کنی
    بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می کنی

    بند نهم

    در مشک تشنه، جرعه ی آبی هنوز هست
    اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟
    برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا اخا
    وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
    تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
    سنگی زدند و کوزه ی لب تشنگان شکست!
    شد شعله های العطش تشنگان، بلند
    باران تیر آمد و بر چشم ها نشست
    تا گوش دل شنید، صدای ( الست ) دوست
    سر شد (بلی)ی تشنه لبان می الست
    ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
    پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست

    باران می گرفت و سبو ها که پر شدند
    در موج تشنگی، چه صدف ها که دُر شدند

    بند دهم

    باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
    دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
    آوازه ی شفاعت ما، رستخیز شد
    در ما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟
    کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
    ما کشته ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟ 
    بی سر دوباره می گذریم از پل صراط
    تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
    بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
    من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟ 
    بنشین به پای منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
    تا نیزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟

    در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
    راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

    بند یازدهم

    از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده ست
    وز حلق تشنه، سوره ی قرآن بر  آمده ست
    موج تنور پیرزنی نیست این خروش
    طوفانی از سماع شهیدان بر آمده ست
    این کاروان تشنه،  ز هر جا گذشته است
    صد جویبار، چشمه ی حیوان بر آمده ست
    باور نمی کنی اگر از خیزران بپرس
    کآیات نور، از لب و دندان بر آمده ست
    انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
    انگشتری ز دست شهیدان در آمده ست
    راه حجاز می گذرد از دل عراق
    از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده ست

    چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
    جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

    بند دوازدهم

    گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
    تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود
    سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
    اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
    مولا نوشته بود : بیا ای حبیب ما
    تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
    مولا نوشته بود : بیا، دیر می شود
    آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
    مکتوب می رسید فراوان، ولی دریغ
    خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
    اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
    اما حبیب، جوهرش « امن یجیب» بود

    یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
    باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

    بند سیزدهم

    تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
    آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه
    جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
    برگشته ای و می نگری سوی قتلگاه
    امشب، شبی ست از همه شب ها سیاه تر
    تنها تر از همیشه ام ای شاه بی سپاه
    با طعن نیزه ها به اسیری نمی رویم
    تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
    امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام
    از تار وای وایم و از پود آه آه
    بگذار شام، جامه ی شادی به تن کند
    شب با غم تو کرده به تن، جامه ی سیاه!

    بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
    پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

    بند چهاردهم

    قربان آن نی یی که دمندش سحر، مدام
    قربان آن می یی که دهندش علی الدوام
    قربان آن پری که رساند تو را به عرش
    قربان آن سری که سجودش شود قیام
    هنگامه ی برون شدن از خویش، چون حسین (ع)
    راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
    این خطی از حکایت مستان کربلاست :
    ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
    تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
    یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
    اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش
    مجلس به سر رسید و نشد روضه ام تمام

    با کاروان نیزه به دنبال، می روم
    در منزل نخست تو از حال می روم

    از : علیرضا قزوه

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱٥ آذر ۱۳٩۳

    فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟

    اگر صدای در شنیده نشود

    اگر تو کفش‌هایت را درنیاوری

    اگر مادرم کنار سماور ننشیند

    و اگر من نگویم اسمش «فروغ» است

    ٭٭٭

    فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟

    اگر سکوت ساعت را نشکند

    اگر تو نگویی دیرم شد

    و اگر من نگویم این‌بار به جای روسری

    برایت گوشواره می‌خرم

    از : محمد رضا عبدالملکیان

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ آبان ۱۳٩۳
    بخوان، دوباره بخوان
    بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
    که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
    بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
    به آشیانه خونین دوباره برگردند
    بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
    که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
    پیام روشن باران
    ز بام نیلی شب
    که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
    ز خشک سال چه ترسی
    که سد بسی بستند
    نه در برابر آب
    که در برابر نور
    و در برابر آواز
    و در برابر شور
    در این زمانه عسرت
    به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
    که از معاشقه سرو و قمری و لاله
    سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
    زلال تر از آب
    تو خامشی که بخواند؟
    تو می‌روی که بماند؟
    که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
    از این گریوه به دور
    در آن کرانه ببین
    بهار آمده
    از سیم خاردار
    گذشته
    حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست
    هزار آینه جاری ست
    هزار آینه
    به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق
    زمین تهی دست ز رندان
    همین تویی تنها
    که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
    بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
    حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
     

     

    شفیعی کدکنی

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٦ مهر ۱۳٩۳

    زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها

    مستم از ساغر خون جگر آشامیها

    بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت

    شادکامم دگر از الفت ناکامیها

    بخت برگشته ما خیره سری آغازید

    تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها

    دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت

    ساختم این همه تا وارهم از خامیها

    تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

    گر نمردم من و این گوشه گمنامیها

    نشود رام سر زلف دل آرامم دل

    ای دل از کف ندهی دامن آرامیها

    باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

    خرم از عیش نشابورم و خیامیها

    شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی

    تا که نامت نبرد در افق نامیها

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٦ مهر ۱۳٩۳

    آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

    خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

    من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

    بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

    بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز

    آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

    ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

    ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

    پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

    و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

    صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

    حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

    با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

    تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

    مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

    آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

    خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت

    با همه پادشهی بنده تورانشاهم

    حافظ

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٢٥ مهر ۱۳٩۳

    سحرم دولت بیدار به بالین آمد

    گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

    قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

    تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

    مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

    که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

    گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

    ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

    مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

    ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

    ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

    که به کام دل ما آن بشد و این آمد

    رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

    گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

    چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

    عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

    خواجه حافظ شیرازی

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱٤ مهر ۱۳٩۳

    اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

    خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

    با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

    همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

    چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

    چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

    من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

    از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

    از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

    وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

    موی سپید را فلکم رایگان نداد

    این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

    ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

    آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

    گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

    عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

     رهی معیری
    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۱۳ مهر ۱۳٩۳

     

    وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

    دل را به یغما می بری با ، دام چشمت

     

    تو قطره قطره می چکانی از نگاهت

    من جرعه جرعه می خورم از جام چشمت

     

    چون ماهی بیتاب ِ یک تالاب شیرین

    غرقم  درون برکه ی آرام  چشمت

     

    زیبا ترین تندیس شعرم ، وصف رویت

    سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

     

    انگار بر من وحی نازل کرده خورشید

    وقتی به چشمم می رسد پیغام چشمت

     

    محکوم تبعیدم به شهر دور عشقت

    طبق همین قانون استعلام چشمت  

    محمد علی رستمی

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ۸ مهر ۱۳٩۳

    چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ ها                             

    تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ ها

    بر مرکب عشق تو دل می راند و این مرکبش                      

    در هر قدم می بگذرد زان سوی جان فرسنگ ها

    بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی                             

    تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ ها

    با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند                            

    کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ ها

    گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان                         

     آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ ها

    چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند                          

    تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ ها

    اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می شود                                

    هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ ها

    زین رو همی بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی                

    زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ ها

    زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان                    

     زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ ها

    اشکستگان را جان ها بستست بر اومید تو                        

     تا دانش بی حد تو پیدا کند فرهنگ ها

    تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو                               

    تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ ها

    تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر                          

    پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ ها

    وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود                   

     هر ذره انگیزنده ای هر موی چون سرهنگ ها

     حضرت مولانا

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ مهر ۱۳٩۳

    ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

     

                              بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

     من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

                              که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

    تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم

                              اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

    و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم

                              که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

    برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

                              که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

    ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم

                              کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

    دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید

                              که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

    تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید

                              روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

    رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه

                              مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

     

    سعدی

     

    نویسنده: س . سعادت
    تاریخ: ٤ مهر ۱۳٩۳

    الا ای جان جان جان چو می‌بینی چه می‌پرسی

    الا ای کان کان کان چو با مایی چه می‌ترسی

    ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می‌رو

    به قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی

    چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی تو

    چه جنس و نوع می‌جویی کز این نوعی و زین جنسی

    اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیری

    که از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی

    مولانا

    برچسب ها
    ابزارک های وبلاگ
    RSS

    Google

    در اين وبلاگ
    در كل اينترنت