بهترین شعرهایی که خوانده ام

مجموعه ی شعر و مطالب ادبی

از شعرهای ناب محمد علی رستمی (وصال)

نسیم امشب به گوشم گفت ؛ دلت نزد چمن باشد

و آنجا برکه ای کوچک پر از آب و سمن باشد

 

تو از دیوار من بگذر که من با تو نمی سازم

فرا رفتم ز دیوارت سراغم در عدن باشد

 

نمی دانم که می دانی به تو دلدادگی جرم است

مگر دیوانه ای چون من گرفتار ثمن باشد

 

نگار اول و آخر سلامت را مهیا کن

کلام اولت کافیست تمامیی سخن باشد

 

هوای گریه پنهانی ، پر از احساس باران است

ترنم های بارانیت به وزن « تن تَ تـَن » باشد

 

درون لاله جا کردی و من آماده ی جنگم

نبرد آغاز می گردد ، تو جنگت تن به تن باشد

 

نه من لاغر شوم امروز ، نه وزنم می رود بالا

که می دانم تو می دانی مُـد آخر کفن باشد

 

« وصال » آماده باش امشب ، تفنگت را مهیا کن

که این آهو نمی داند ، خودش اهل خـُتن باشد

 

محمد علی رستمی (وصال)

   + سعادت ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

اشعار مهدی فرجی

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم

 

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

 

بعد از چقدر این طرف و آن طرف زدن

فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

 

یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند

من راضی ام که در قفسی جز تو نیستم

 

حالا خیالم از تو که راحت شود، عزیز!

دیگر به فکر هیچ کسی جز تو نیستم

 

مهدی فرجی

   + سعادت ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

محبت : اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را(بیژن ترقی )

محبت : اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را(بیژن ترقی )

—————————————————————

اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

در این فصل گل ای ساقی که غم بگریزد از دل
چه سازم با غم عشقی که در دل کرده منزل

رسانی گر به من پیمانه ای را
رسانی گر به من پیمانه ای را

سر عقل آوری دیوانه ای را
درون سینه ام پرورده ام بیگانه ای را

به طوفان داده ام کاشانه ای را
به لبهایم رسان پیمانه ای را

اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

زبس بر دل زدم سنگ محبت
برآید از دل آهنگ محبت

اگر خواهی که از خاطر برم غمهای هستی
مرا با خود ببر یک لحظه در دنیای مستی

رسانی گر به من پیمانه ای را
سر عقل آوری دیوانه ای را

   + سعادت ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

 

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی


هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی


سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی


من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی


غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی


تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی


آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی


لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی


گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی


شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

شهریار

   + سعادت ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/۱۱
comment نظرات ()

وحشی بافقی / دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

 

دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

 

من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد

 

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

 

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان

همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

 

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده

به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

 

بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق

بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد

 

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن

که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد

 
وحشی بافقی

   + سعادت ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/۱۱
comment نظرات ()

دو شعر زیبا و ناب از مهدی سهیلی

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم


دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم


آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم


مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم


مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم 

از مهدی سهیلی

 

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش


عاشق بزم تو ام ،راهم بده
عقل روشن ،جان آگاهم بده

از مهدی سهیلی

   + سعادت ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/٩/٧
comment نظرات ()

شعر طنز / ابوالقاسم حالت

 

شعر طنز ابوالقاسم حالت

گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟
گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام است


آنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت
پنداشت که دارای اصول است و مرام است


آن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید
پنداشت درست است نه دانه ست نه دام است


آن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد
با هر که در این جا پی اغوای عوام است


آن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی
پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلام است


آن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت
دانائی تنها سبب جاه مقام است


آن کس که ندارد زد و بند و به گمانش
گر جدی و پاک است و امین کار تمام است


آن مرد که پنداشت بود این سخنی راست
گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام است


آن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز
پنداشت که بهر همه آن چیز حرام است


آن کس که گمان می کند امروز در این بزم
مستی فقط آن است که از باده و جام است


آن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت
آن منصب و آن مرتبه دارای دوام است


آنکو متأهل شد و پنداشت که با زن
جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است

ابوالقاسم حالت

   + سعادت ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/٩/٦
comment نظرات ()

خرابی های دل / محمد علی رستمی

 

گوشه گیری کرده بودم

در خرابی های دل

بار دیگر چشمهای روشنت

بر دلم تابید و ...

من روشن شدم !

دیدم آنجا هیچ کس

با من نبود !

تا که فریاد خودم،

دادم رسید ...

 

محمد علی رستمی ( وصال )

   + سعادت ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/٩/٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد