بهترین شعرهایی که خوانده ام

مجموعه ی شعر و مطالب ادبی

شعر جالبی از دکتر شریعتی در حکایت روزگار امروز بشر

شعر جالبی از دکتر شریعتی در حکایت روزگار امروز بشر

------------------------------------

هیچ انتظاری از کسی ندارم!

و این نشان دهنده ی قدرت من نیست...!

مسئله، خستگی از اعتماد های شکسته است...

بگذار سپیده سر زند.

چه باک که من بمیرم وشبنم فرو خشکد.

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد.

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد.

وراه کهکشان بسته شود ...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.

 

شریعتی

   + سعادت ; ٥:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

تورج نگهبان .. نشکفته پرپرم کرد

بر تو آن خاطره آسوده سوگند
بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند
بر آن لبخند جادویی
بر آن سیمای روشن
که از چشمان تو افتاده
" آتش بر هستی من "

عمری هر شب در رهگذارت
ماندم چشم انتظارت
شاید یک شب بیایی
دردا تنهای تنها
بگذشته بی تو شبها
در حسرت و جدایی

عاشقی گم کرده ره بی آشیانم
مانده بر جا آتشی از کاروانم
زین پس محزون و خاموشم
عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پاییزی
" نشکفته پرپرم کرد "

عمری هرشب در رهگذارت
ماندم چشم انتظارت
شاید یک شب بیایی
دردا تنهای تنها
بگذشته بی تو شبها
" در حسرت و جدایی "

"تورج نگهبان"

   + سعادت ; ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

ابوالقاسم خورشیدی / لب گشودی وغزل از سخنت می ریزد

لب گشودی وغزل از سخنت می ریزد

طعــم خرمای جنوب ازدهنت می ریزد‏

مـوج کارون به درازای شبی طولانیست

بس که درساحلش ازموج تنت می ریزد‏‏

باوجودی که هواشرجی خوزستانیست

چـــه نسیم خوشی ازپیرهنت می ریزد‏

خبرت نیست مگر،سوی دماوند نرو‏!‏

زیـــر سنگینــی نــــاز بدنت می ریزد‏‏

هستی وگریـه من دردِ نبودن ها نیست

اشک شوقیست که از آمدنت می ریزد

قصه ام،قصه آوارگی ارگ بم است‏

دلـــم از زلزله دل شکنت می ریزد

ترس وزن غـــزل وقافیه دارم ، غزلــــم ‏

ترس من لحظه شاعر شدنت می ریزد

   + سعادت ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٦/۳/۱٧
comment نظرات ()

ترانه های معروف اردلان سرفراز

از سروده ی ترانه های معروف اردلان سرفراز

بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم
بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم
زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک
یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهایی هام
قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد
من می آره
یاد گلبرگ های خیس
روی خاک شوره زار
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده تن پاک
دل تو قبله ی این دل
تو تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک

اردلان سرافراز

   + سعادت ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٦/۳/٧
comment نظرات ()

وصال میانه ای / خاطراتم همگی یاد ترا مانده هنوز

 

رفته ام لیک دلم پیش تو جا مانده هنوز

من کجا مانده ام و دل به کجا مانده هنوز

 

بُعد این فاصله ها درد مرا می فهمد

خاطراتم همگی یاد ترا مانده هنوز

 

اگر از دست قَدر من برهانم دل خویش

پیش رویم خطر دام قضا مانده هنوز

 

در دیاری که پُر از همهمه ی تنهایی است

بعد تو کار دل من به خدا مانده هنوز

 

باد پیچید اثرت رفت زمان بی تو گذشت

راه هموار شد و پیچ به جا مانده هنوز

 

گفتنی ها همه اش مال شما بود که من

خوب قانع نشدم چون و چرا مانده هنوز

 

بر «وصال» تو مرا فرصت اگر یار شود

می توان گفت که سهمم ز دعا مانده هنوز

وصال میانه ای

 

پی نوشت :

این شعر از کناب خورشید خاموش شاعر (محمد علی رستمی ) نقل شده است.

   + سعادت ; ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٦/۳/٦
comment نظرات ()

شعر طنز مولانا

بشنو از من چون حکایت می‌کنم
خواب دیشب را روایت می‌کنم

دیشب اندر خواب دیدم مولوی
شاعر ده‌ها هزاران مثنوی

روح او از قونیه تیک آف کرد
یک نظر بر عالم اطراف کرد

چون گذشت از مرز بازرگان همی
زیر لب میخواند با خود مثنوی

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

او بسوی بلخ و مشرق می‌شتافت
با سماعش لایه‌های جو شکافت

گفتم ای مولای خوب و پاک ما
بلخ دیگر نیست جزو خاک ما

بلخ و خوارزم و بخارا از وطن
گشته منفک و ز غوغا راحتن

گفت پس کو بامیان و نخجوان
یا سمرقند و هرات و ایروان

گفتم اینها چون زیادی بوده‌اند
شاه‌ها از کیسه‌شان بخشیده‌اند

گفت پس اندر کدامین سرزمین
می‌زیند ایرانیان راستین؟

گفتمش شیراز و رشت و اصفهان
زاهدان تبریز و سمنان سیستان

مشهد و ساری اراک و بیرجند
عده‌ای هم کز ایران رفته‌اند

گفت اکنون مرکز ایران کجاست؟
در کدامین شهر غوغاها بپاست؟

گفتمش تهران بود، مولای ما
لیدر تورت شوم با من بیا

بردمش با خود به تهران بزرگ
آن کلانشهر عظیم و بس سترگ

چون که دود شهر را از دور دید
از تعجب یک وجب از جا پرید

گفت این دود پراکنده ز چیست؟
آتشی در نیستان یا خرمنی است؟

زود باش آتش گرفته شهرتان
کن خبر داروغه و آتش نشان

گفتمش مولا نزن تو بال بال
دود خودروهاست بابا بی‌خیال

ما همه مشتاق آثار توییم
عاشق و سرمست اشعار توییم

نام خود بینی بهرجا بنگری
کافه رستوران هتل یا زرگری

چارراه و هم خیابان مولوی
کوچه و بن بست و میدان مولوی

گفت من آگه نبودم اینقدر
عاشق شعرید و فرهنگ و هنر

دست من گیر و به آنجاها ببر
تا ببینم مردم کُوی و گذر

بردمش با خود خیابان خودش
مطمئن بودم که می‌آید خوشش

از سرا و تیمچه تا پامنار
از سر بازارچه تا پاچنار

می‌کشاندم مولوی را با خودم
در میان ازدحام و دود و دم

خلق در طول خیابانها روان
بین خودروها ولو پیر و جوان

بوق و سوت و گاز و ویراژ و موتور
گوییا گم گشته با بارش شتر

کودکی اموال دزدی می‌فروخت
گوشی همراه و ارز و کارت سوخت

هم گروهی مال‌خر در چارراه
هم بساط سرقت گوشی به راه

بین شرخرها و دلالان ارز
شد پشیمان آمده این سوی مرز

الغرض ملای رومی مولوی
در خیابان خودش شد منزوی

آنقدر گرداندمش بالا و پست
گفت اوه محمود جان حالم بد است

من شدم سردرد از این غوغا و داد
آتش است این بانگها و نیست داد

بردمش جایی مصفا و خنک
قیطریه زعفرانیه ونک

مارکت و پاساژ و کافی شاپ و مال
تا مگر یادش رود آن قیل و قال

چون که او برچسب قیمتها بدید
نعره‌ای زد جامه‌اش بر تن درید

رو به صحرا و بیابانها نمود
گفتمش‌ای شیخ این حالت چه بود؟

گفت بخشیدم عطایش بر لقا
این چه بلوایی است یارب، خالقا

هم شلوغی دود و این آلودگی
هم گرانی آخر این شد زندگی؟

ای دو صد رحمت به روم و ترکیه
این وطن انگار هرکی هرکیه

باز گردم بر مزارم که ممات
بهتر از اینگونه در قید حیات

   + سعادت ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٦/۳/٦
comment نظرات ()

بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود

بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم

آنقدر داغ به جانـــم کـــه دماوند منم

با توام ای شعر …

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمـــان چنبـــره زد کار به دستم بدهد

من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز کـــه در بند تـــوام آزادم

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تــو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیـــر بی‌رحم ترین زاویـه‌ی ساطورم

با توام ای شعر ، به من گوش کن

نقشه نکش حرف نزن گــوش کن

ریشه به خونابه و خـــون می‌رسد

میوه که شد بمبِ جنون می‌رسد

محضِ خودت بمب منم،دورتر

می‌ترکـــم چند قدم دورتـــر

حضرتِ تنهـــای بـــه هم ریخته

خون و عطش را به هم آمیخته

دست خراب است،چرا سَر کنم

آس نشانـــم بده بـــــاور کنــــم

دست کسی نیست زمین گیری‌ام

عاشقِ این آدمِ زنجیــــری‌ام

شعله بکِش بر شبِ تکراری‌ام

مُرده‌ی این گونــه خود آزاری‌ام

خانه خرابیِ من از دست توست

آخــرِ هر راه به بن بستِ توست

از همــه‌ی کودکیَم درد ماند

نیم وجب بچه‌ی ولگرد ماند

من که منم جای کسی نیستم

میــــوه‌ی طوبای کسی نیستم

گیــجِ تماشای کسی نیستم

مزه‌ی لب‌های کسی نیستم

مثل خودت دردِ خیابانی‌ام

مثل خودت دردِ خیابانی‌ام

از علیرضا آذر

   + سعادت ; ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٦/۳/٢
comment نظرات ()

آهنگ ناگزیرم / سعدی

مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست

   + سعادت ; ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٦/۳/٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد