بهترین شعرهایی که خوانده ام

مجموعه ی شعر و مطالب ادبی

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

 

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی


هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی


سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی


من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی


غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی


تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی


آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی


لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی


گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی


شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

شهریار

   + سعادت ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/۱۱
comment نظرات ()

وحشی بافقی / دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

 

دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

 

من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد

 

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

 

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان

همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

 

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده

به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

 

بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق

بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد

 

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن

که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد

 
وحشی بافقی

   + سعادت ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/۱۱
comment نظرات ()

دو شعر زیبا و ناب از مهدی سهیلی

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم


دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم


آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم


مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم


مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم 

از مهدی سهیلی

 

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش


عاشق بزم تو ام ،راهم بده
عقل روشن ،جان آگاهم بده

از مهدی سهیلی

   + سعادت ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/٩/٧
comment نظرات ()

شعر طنز / ابوالقاسم حالت

 

شعر طنز ابوالقاسم حالت

گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟
گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام است


آنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت
پنداشت که دارای اصول است و مرام است


آن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید
پنداشت درست است نه دانه ست نه دام است


آن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد
با هر که در این جا پی اغوای عوام است


آن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی
پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلام است


آن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت
دانائی تنها سبب جاه مقام است


آن کس که ندارد زد و بند و به گمانش
گر جدی و پاک است و امین کار تمام است


آن مرد که پنداشت بود این سخنی راست
گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام است


آن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز
پنداشت که بهر همه آن چیز حرام است


آن کس که گمان می کند امروز در این بزم
مستی فقط آن است که از باده و جام است


آن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت
آن منصب و آن مرتبه دارای دوام است


آنکو متأهل شد و پنداشت که با زن
جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است

ابوالقاسم حالت

   + سعادت ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/٩/٦
comment نظرات ()

خرابی های دل / محمد علی رستمی

 

گوشه گیری کرده بودم

در خرابی های دل

بار دیگر چشمهای روشنت

بر دلم تابید و ...

من روشن شدم !

دیدم آنجا هیچ کس

با من نبود !

تا که فریاد خودم،

دادم رسید ...

 

محمد علی رستمی ( وصال )

   + سعادت ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/٩/٦
comment نظرات ()

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم! / غلامرضا طریقی

 

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

 چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو

 می آمدند ولـــــی مـــــن نمی گـزید ککـــم!

 ولی تو آمدی و شور تازه آوردی

 که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

 کلک زدم کــــه نیایی ولی ندانستم

 که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

 پری به پیله ام آوردی و من از آن روز

 میان این همه گل با پـــر تو می پلکم!

 بدون شبهه خدا آفرید کــــوتاهت

 که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!

 

غلامرضا طریقی

   + سعادت ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/٩/٥
comment نظرات ()

غلامرضا طریقی : اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده است

 

اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده  است

خون مقطری ست که رنگش پریده است 

 

هر اشک ما چکیده ی صدها شکایت است

امشب ببین چقدر شکایت چکیده است 

 

قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن

روح رحیم حضرت عشق آرمیده است 

 

مقرون به صرفه نیست که عاشق شویم چون

دوران اوج عشق به پایان رسیده است

 

اینجا مشخص است که گنجشک چند بار

از لانه اش بدون مجوز پریده است

 

حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه به آتش کشیده است

 

در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است

پاییز مثنوی ست ، زمستان قصیده است

 

من شاعر قصیده ام اما دو خط کج

با پنبه ای سر سخنم را بریده است

 

طبق مقررات غزل گفته ام ولی

حرفی غریبه بین حروفم خزیده است 

 

شاعر پس از تحمل تبعید در وطن

بنیانگذار دولتِ قدرت ندیده است 

 
غلامرضا طریقی

   + سعادت ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/٩/٥
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج : امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

هوشنگ ابتهاج

   + سعادت ; ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد