بهترین شعرهایی که خوانده ام

مجموعه ی شعر و مطالب ادبی

شعر طنز مرد زن ذلیل

خدایا به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند مام

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که درگیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالانشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

   + سعادت ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

شعر طنز پروین اعتصامی

عدسی وقت پختن، از ماشی

روی پیچید و گفت این چه کسی است

 

ماش خندید و گفت غره مشو

زانکه چون من فزون و چون تو بسی است

 

هر چه را میپزند، خواهد پخت

چه تفاوت که ماش یا عدسی است

 

جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند

تو گمان میکنی که خار و خسی است ...

پروین اعتصامی

   + سعادت ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

مدار مربع / علیرضا آذر

مدار مربع / علیرضا آذر : 

فال من را بگیر و جانم را ... من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن ... روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد ... من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد ... من جهان را به دوش می بردم

مست و لایعقل از جهان بیزار ... جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد ... من امیر القشون مستانم
حالِ خوبی نبود آدم ها ... زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد ... همه را توی خواب می دیدم

من فقط خواب عشق را دیدم ... حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت ... هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به تعبیر خواب مشکوکم ... هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس ... رو به دستان قبله خوابیده است

مردم از رو به رو ،دَهن دیدند ... مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود ... هی نشستند و رشته ریسیدند
نانجیبیِ عشق در این است ... مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است ... دامنِ دست خورده می خواهد

من به رفتار عشق مشکوکم ... در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است ... پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست
من به رفتار عشق مشکوکم ... مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری ... پشتِ پلکش هزار سرباز است

مردِ از خود گذشته ای هستم ... پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی ... هم نمی دانم آنچه می خواهم
ناگزیر از بلندِ کوهستان ... ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما ... گیجِ دنیای اهلِ آیایم

سهروردی منم که در چشمت ... شیخِ اشراق و نور ِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت ... سر به راه تو سر تراشیدم
خانِ والای خانه آبادم ... زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی ... می کُشی خوش نویسِ تهران را

مرگِ شعبانِ جعفری هستم ... امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست ... من امیر القشون مستانم
قلبم اندازه ی جهانم شد ... شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده ... قطره قطره جای خونم بود

شهرِ افسرده ای درونم بود ... خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن ... شهرِ تنهای واقعا خالی
توی تنهاییِ خودم بودم ... یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم ... یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر ... آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن ... یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر مثل من پُر از خود شد ... یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت ... رفت و اندوهِ برنگشتن شد

کار و بارِ غزل که راکد بود ... کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست ... آسمون تو ترانه بارونی ست
دست و پاتو بکِش،برو گمشو ... این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز ... این خر از کُره گی نمی فهمه

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست ... مُرده شورِ کتاب و شعراشو
میگه دنیا همش غم انگیزه ... گُه بگیرن تمومِ دنیاشو
گُه بگیرن منو،برو بانو ... واسه مردای زندگی زن شو
واسه من لای جرز،اتاق خوابه ... گاوِ مردای گاوآهن شو

من کنار تو ریز می مانم ... تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد ... نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است ... به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی ... دوزخی پشتِ پیرهن باشی

به وجود آمدم که داغت را ... پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر ... تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم ... سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن ... هرچه بود و نبود را بردند

شعرِ آتش به جان نفهمیدی ... ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم ... بدتر از این همه تبر،زن بود
قبله ی تاک های مسمومم ... ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند ... من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست ... که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند ... که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش ... مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد ... دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی ... پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم ... این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن ... مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز ... مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را ... ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را ... از همین راه دور می بوسم
این که اَلابرَه دو چشمت شد ... زیر پای هزار اَلفیل ام
هم خودم قاضیَم،خودم حکمم ... هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی است ... پشتِ هر پرده،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند ... پشتمان حرفِ مفت بسیاراست...

علیرضا آذر

   + سعادت ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱۱/٥
comment نظرات ()

از شعرهای ناب محمد علی رستمی (وصال)

نسیم امشب به گوشم گفت ؛ دلت نزد چمن باشد

و آنجا برکه ای کوچک پر از آب و سمن باشد

 

تو از دیوار من بگذر که من با تو نمی سازم

فرا رفتم ز دیوارت سراغم در عدن باشد

 

نمی دانم که می دانی به تو دلدادگی جرم است

مگر دیوانه ای چون من گرفتار ثمن باشد

 

نگار اول و آخر سلامت را مهیا کن

کلام اولت کافیست تمامیی سخن باشد

 

هوای گریه پنهانی ، پر از احساس باران است

ترنم های بارانیت به وزن « تن تَ تـَن » باشد

 

درون لاله جا کردی و من آماده ی جنگم

نبرد آغاز می گردد ، تو جنگت تن به تن باشد

 

نه من لاغر شوم امروز ، نه وزنم می رود بالا

که می دانم تو می دانی مُـد آخر کفن باشد

 

« وصال » آماده باش امشب ، تفنگت را مهیا کن

که این آهو نمی داند ، خودش اهل خـُتن باشد

 

محمد علی رستمی (وصال)

   + سعادت ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

اشعار مهدی فرجی

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم

 

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

 

بعد از چقدر این طرف و آن طرف زدن

فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

 

یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند

من راضی ام که در قفسی جز تو نیستم

 

حالا خیالم از تو که راحت شود، عزیز!

دیگر به فکر هیچ کسی جز تو نیستم

 

مهدی فرجی

   + سعادت ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

محبت : اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را(بیژن ترقی )

محبت : اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را(بیژن ترقی )

—————————————————————

اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

در این فصل گل ای ساقی که غم بگریزد از دل
چه سازم با غم عشقی که در دل کرده منزل

رسانی گر به من پیمانه ای را
رسانی گر به من پیمانه ای را

سر عقل آوری دیوانه ای را
درون سینه ام پرورده ام بیگانه ای را

به طوفان داده ام کاشانه ای را
به لبهایم رسان پیمانه ای را

اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

زبس بر دل زدم سنگ محبت
برآید از دل آهنگ محبت

اگر خواهی که از خاطر برم غمهای هستی
مرا با خود ببر یک لحظه در دنیای مستی

رسانی گر به من پیمانه ای را
سر عقل آوری دیوانه ای را

   + سعادت ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

 

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی


هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی


سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی


من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی


غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی


تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی


آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی


لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی


گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی


شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

شهریار

   + سعادت ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/۱۱
comment نظرات ()

وحشی بافقی / دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

 

دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

 

من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد

 

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

 

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان

همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

 

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده

به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

 

بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق

بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد

 

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن

که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد

 
وحشی بافقی

   + سعادت ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/۱۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد