بهترین شعرهایی که خوانده ام

مجموعه ی شعر و مطالب ادبی

شعری از محمد سعید میرزایی

توپی سفید و صورتی اینجا در این غزل
هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل
فریاد می زنند :کجا توپ می رود؟
و بین بچه ها سر آن می شود جدل
آنوقت می رسد سر بیتی که کودکی
با چوبدست می کند آن توپ را بغل:
«
من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری
اما بیا دوست من باش لا اقل
بابای من اگر چه فقیر است ، بد که نیست
چون قول داده پای مرا می کند عمل»
می گرید و می افتدش از دست توپ و بعد
جا می خورد به قهقه ی مردم محل
این توپ پله پله می افتد ز بیتهام
و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل

 

از : محمد سعید میرزایی

   + سعادت ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٥
comment نظرات ()