بهترین شعرهایی که خوانده ام

مجموعه ی شعر و مطالب ادبی

شعر همزاد نادر نادر پور

 نادر نادر پور :

مردی که راز آفرینش را

در تیشه ی خارا شکاف خود نھان می دید

مردی که داوود پیمبر را پس از مردن

در مرمری بیجان حیاتی جاودان بخشید

می گفت : ای یاران

تندیسھا در سنگ پنھانند

من ، لایه های زائد بی شکل مرمر را

با ضربه های تیشه ام ، از گرد هر تندیس

بر خاک میریزم که تا او را عیان سازم

آری ، من تندیسگر جانانه میکوشم

تا پرده از آن پیکر پنھان براندازم

زیرا که در چشمت خیال من

تندیسھا از پشت مرمرها نمایانند

کنون که من الفاظ آن پیر توان را

در خاطر خود باز می یابم

پیکر تراش دیگری را نیز میبینم

کز آسمان با ضربه های تیشه ی جادو

ذرات اندام مرا بر خاک می ریزد

تا آن هیولای کریه استخوانی را

از ژرفنای من برون آرد

وان را بسان شاهکاری کوچک و گمنام

در گوشه ای از کارگاه خویش بگذارد

چھره پرداز هراس انگیز

مانند آن پیکر تراش پیر ، میگوید 

ای آدمیزادان

! شما را در تن خاکی

دشمن به جای دوست ، پنھان است

من ، لایه های زاید اندامتان را دور میریزم

تا دشمن پنھان ، عیان گردد

او ، از نخستین لحظه ی هستی 

همزاد انسان است

   + سعادت ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۸
comment نظرات ()