وصال خاطره از محمد علی رستمی

دست غرور خود به کمر تا نهاده ام


در شعله های آتشتان پا نهاد ه ام

 

تصویر من تلاطم تا بی نهایت است

آیینه در مقابل دریا نهاده ام

 

در پیش پای وسعت آواز معجزه


چاهی به عمق لکنت موسا نهاده ام

 

حیران شدم  ز تقلای دشمنان

این راه رفته را  به شما وا نهاده ام

 

با این همه ز دیده ی حسرت چکیده ام

اشک یتیم را به تماشا نهاده ام

 

دیگر "وصال" خاطره هم رفته از سرم

راهی به سوی غربت فردا نهاده ام

 

    محمد علی رستمی
/ 0 نظر / 76 بازدید